(داستان واقعی)
الوین روسر
اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت.
هروقت موقع زنگ تفریح توی زمین بازی مدرسهی روستایی که در آن درس میخواندیم، دنبالش میکردم، طرههای بلند مویش بالا و پایین میرفت و توی هوا میرقصید.
ما هفت سالمان بود و دوشیزه بریج مواظبمان بود و برای کوچکترین تخلف، کشیدهای توی صورتمان میزد.
به چشم من، دوریس، جذابترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی بود از دانشآموزان کلاس اول و دوم و من به شیوهی هیجانانگیز یک پسربچهی عاشق، دلش را بردم.
رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. اما من نترس و جسور بودم و عاقبت هم پاداش سرسختیام را گرفتم.
در یک روز لطیف بهاری توی حیاط مدرسه یک نشانهی فلزی پیدا کردم. احتمالاً یک نشانهی انتخاباتی بود.
سطح روییاش هنوز براق و صاف بود، اما پشتش داشت زنگ میزد. با اندک تردیدی تصمیم گرفتم این گنج نویافته را به عنوان یادگار عشق به دوریس تقدیم کنم.
موقعی که نشانه را، از روی براقش، کف دستم گذاشتم و تقدیم کردم دیدم که خیلی خوشش آمد. چشمان سیاهش برق زد و به سرعت آن را از دستم گرفت.
بعد، کلماتی به یادماندنی به زبان آورد. صاف توی چشمانم نگاه کرد و با لحنی پرابهت گفت:
«الوین، اگر میخواهی من دوست دخترت باشم، از این به بعد هر چیزی را که پیدا میکنی باید به من بدهی.»
یادم
میآید که این موضوع به شدت ذهنم را درگیر کرد. در سال 1935 پیدا کردن یک
پنی هم برای بچهای به سن من و شرایط زندگیمان، خوشاقبالی به حساب
میآمد،
حالا اگر یک چیز واقعاً مهم مثلاً یک پنجسنتی پیدا میکردم چه میشد؟ میتوانستم آن را از دوریس مخفی کنم یا میتوانستم به او بگویم که یک سکهی تک سنتی پیدا کردم
و چهار سنت دیگر را برای خودم نگه دارم؟ آیا دوریس همین قرار را با رقبای دیگر من هم گذاشته است؟ اینطوری او ثروتمندترین دختر مدرسه میشد.
وقتی به همهی این سؤالات فکر کردم از احترامی که نسبت به دوریس
قائل بودم کاسته شد. اگر پنجاه درصد میخواست، معقولتر به نظر
میرسی
اما تقاضای مستبدانهاش برای داشتن همه چیز - آن هم در ابتدای دوستیمان - همهی تصوراتم را خراب کرد.پس دوریس، هر جای دنیا که هستی و هرچه که شدی، باید به خاطر
اولین درسی که در عشق به من دادی از تو تشکر کنم
و مهمتر از آن به خاطر اینکه به من آموختی تعادل دشوار میان عشق و پول را چهطور حفظ کنم.
ضمناً دلم میخواهد بدانی که همیشه توی خوابهای کوتاهم توی حیاط مدرسه دنبالت میدوم تا دستم را توی موهای فر مشکی مواجت فرو کنم.
اسپارتا، نیوجرسی
برگرفته از كتاب:
استر، پل؛ داستانهاي واقعي از زندگي آمريكايي؛ برگردان مهسا ملك مرزبان؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر افق 1387.
شاد باشید
مهربان
نوشته شده توسط روح الله صمدی در 90/05/04 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با عرض سلام خدمت شما کاربر گرامی
ضمن تشکر از شما بخاطر بازدید از "بهترین آرزو ها" امیدوارم برای ایجاد محیطی جذاب . زیبا و قابل استفاده با نظراتتان در دو بخش پایان هر کامنت و نظرسنجی وبلاگ ما را یاری کنید .نیز می توانید انتقادات یا پیشنهاداتتان را به ایمیل مدیر وبلاگ نیز ارسال کنید .
آدرس ایمیل مدیر وبلاگ : roohollah2010@yahoo.com
نكته اي كه لازم است ذكر كنم اين است كه : کلمه پیش نهادی در موضوع بعضی از کامنت ها به معنی ارسال آن متن از طرف کاربران وبلاگ از طریق نظرات"به طور خصوصی"می باشد که بعد از بررسی آن به نمایش گذاشته می شود .
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY